بال نمی خواهم...

بسم رب الشهداوالصدیقین
گاهی سینه انسان به قدری سنگینی می کند که دیگر زمین تاب نگه داری او را ندارد؛ تنها آسمان است که می تواند با آغوشی باز این بار گناه را به دوش کشد.
آری برای تطهیر شدن باید سراغ سرچشمه را گرفت و محل جوشش باران آسمان است.
اما مشکل من این است که بالی برای پریدن ندارم، راه باز است ولی من ظرفیت پیمودن آن را ندارم.
اینجاست که در اوج نا امیدی به آسمانیان چشم می دوزم که « ای شهید ، دستی برار و ما قبرستان نشییان عادات را از این منجلاب بیرون بیار ».
ندایی از آن سوی عالم به گوش می رسد . . .
گوش های خود را تطهیر کن تا بشنوی که می گوید « اگر می خواهید ما را بشناسید داستان کربلا رابخوانید».
وقتی که آن حماسه عظیم را مرور می کنم تازه می فهمم « مگر نه اینکه گردن ها را باریک آفریده اند تا در مسلخ عشق آسان تر بریده شود».
عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است
حس و حال عجیبی دارم، این جاده برایم آشناست ... اما برای طی طریق کوله بارم خالی است...
چه کنم؟؟؟؟
باز صدایی آشنا از لا به لای نخل های بی سر و از کنار نیزارهای سوخته به گوشم می رسد « چه جنگ باشد یا نباشد راه من وتو از کربلا می گذرد، راه جهاد اصغر بسته شد، راه جهاد اکبر که بسته نیست»
برای رفتن به سرزمین عشق آماده می شوم، کوله پشتی خالی خود را بر می دارم اما در مسیر طریقت به چیز دیگری نیز احتیاج دارم « بال نمی خواهم این پوتین های کهنه هم می تواند مرا به آسمان ببرد»
برای آغازسفرهمه چیز محیاست، اما نمی دانم همسفری در این راه خواهم داشت؟...
آوای الرحیل را می شنوی؟
می شنوی که می گوید: امام را دریاب . . . او را تنها نگذار . . . من رفتم، خداحافظ . . .






